تو کوچه پس کوچه هاى ساغریسازان و دانشسرا و پل عراق و صومعه بیجار و گذرفرخ، کودکى کردم و نوجوانى.
اون کوچه هاى تنگ و باریک ، براى آشتى و عاشقى !
دلم لک زده براى اخته هاى شلِ مختار و یخ بهشت هاى مش رجب و شیرینى هاى میرباذل تو ساغریسازان !
دلم لک زده براى دیدن مغازه شلوغ و آشفته و درب و داغونِ رضا قراضه که دوچرخه تعمیر میکرد و یه ذره هم بگى نگى بداخلاق بود !
دلم لک زده براى خریدن یه پفک ،یه نوشابه کانادا دراى شیشه اى از مغازه آقاى صفاکار یا حسن آقا هویشى در گذرفرخ !
حتى دلم لک زده براى مغازه حبیب دیوانه تو گذرفرخ که دیوانه نبود بنده خدا فقط یه ذره تند مزاج بود و ما میگفیتم حبیب دیوانه !
دلم لک زده براى آقاى حسن زداه که همسایه مون بود تو صومعه بیجار ، هیکلى مثل رضازاده وزنه بردار معروف داشت و همیشه ازش مى ترسیدیم و بعضى موقع ها که بعدازظهرها فوتبال بازى میکردیم ، میومد بیرون و دنبالمون میکرد و ما هم از ترس فرار میکردیم تا خمیران زهدان دنبالمون میکرد بعد نفس کم میاورد!
دلم لک زده براى قدیمى رشتى ، آى قدیمى رشتى!
قدیمى رشتى ها نیستند ببینند چه کردند با رشت، این جدید رشتى ها!