وقتی نسلی یاد میگیرد نپرسد
چند روز پیش، در صف نانوایی پیرمردی را دیدم که وقتی نان تازه را از نانوا گرفت، لبخند زد و گفت: «حداقل نان هنوز سر جاشه!» بقیه خندیدند؛ نه از سر شوخی، بلکه از عادت. همان لحظه فهمیدم این خنده، نشانه شادی نیست، زبان تازهی تحمل است. جامعهای که برای هر تلخی شوخی میسازد، […]
چند روز پیش، در صف نانوایی پیرمردی را دیدم که وقتی نان تازه را از نانوا گرفت، لبخند زد و گفت: «حداقل نان هنوز سر جاشه!» بقیه خندیدند؛ نه از سر شوخی، بلکه از عادت. همان لحظه فهمیدم این خنده، نشانه شادی نیست، زبان تازهی تحمل است. جامعهای که برای هر تلخی شوخی میسازد، درد را درمان نمیکند؛ فقط تحمل آن را آسانتر میکند. همین تصویر ساده، خلاصه حالِ امروز ماست؛ خسته، اما هنوز در صف زندگی ایستادهایم.
نه چندان دور، خبرها توان تکان دادن ما را داشتند. یک تصمیم اقتصادی، افزایش ناگهانی قیمتها، تعطیلی یک واحد تولیدی یا یک حادثه اجتماعی میتوانست مردم را به گفتوگو، نقد یا واکنش جمعی بکشاند. امروز اما بسیاری از همان خبرها بیهیچ واکنش جدی از کنارمان میگذرند؛ گویی دیگر چیزی برای تعجب نمانده است. یاد گرفتهایم بخندیم، بیآنکه انتظار چندانی داشته باشیم.
این آرامش ظاهری، همان فرسودگی اجتماعی است؛ وقتی تکرار بحرانها و وعدههای بر زمینمانده، انرژی جمعی مردم را میسوزاند. در جوامعی که با بحرانهای پیدرپی مواجه هستند، مشارکت اجتماعی ممکن است بهتدریج کاهش یابد؛ نه از بیعلاقگی، بلکه از احساس بیتأثیری. روانشناسان از پدیدهای با عنوان «درماندگی آموختهشده» سخن میگویند؛ وضعیتی که انسان پس از تجربههای مکررِ بینتیجه، ممکن است به این باور برسد که تلاش او تأثیر چندانی ایجاد نخواهد کرد. ذهن خسته، برای بقا، خود را از درگیریهای بینتیجه کنار میکشد. بیتفاوتی در چنین شرایطی، بیش از آنکه انتخاب باشد، نوعی سازوکار دفاعی است.
چند ماه پیش، پسرعمویم که معلم است گفت: «بچهها در کلاس سؤال نمیپرسند؛ نه اینکه نفهمیده باشند، بلکه باور ندارند جوابی هست.» این جمله، آینه همان چیزی است که در جامعه میبینیم. وقتی نسل جوان یاد میگیرد پرسیدن بیفایده است، جامعه به یکی از خطرناکترین مراحل فرسودگی نزدیک میشود؛ جایی که حتی کنجکاوی نیز کمرنگ میشود.
در بسیاری از شهرها، خستگی اجتماعی را میتوان در کاهش مشارکتهای داوطلبانه، کمرنگ شدن گفتوگوهای جمعی و بیتفاوتی نسبت به مسائل عمومی دید. همانهایی که روزی برای حل مشکلات محله یا شهر خود پیشقدم میشدند، امروز بیشتر ترجیح میدهند فقط نظارهگر باشند؛ نه از بیدردی، بلکه از فرسودگی. انرژی جمعی که روزی موتور تغییر بود، حالا در باتلاق تردید و بیاعتمادی گرفتار شده است.
چرا حالا؟ چون تراکم بحرانها مجال نفس کشیدن نمیدهد. هر روز خبری تلخ، هر هفته وعدهای شکسته و هر ماه ناامیدی تازه. وقتی سرعت تولید ناامیدی از بازسازی امید پیشی میگیرد، جامعه بهتدریج توان واکنش خود را از دست میدهد. ما دیگر با یک بحران روبهرو نیستیم؛ با زنجیرهای از بحرانها زندگی میکنیم.
خطرناکترین مرحله یک جامعه، زمانی نیست که مردم ناراضی هستند؛ زمانی است که دیگر حتی ناراضی هم نیستند. زمانی که اعتراض، پرسش و مطالبهگری جای خود را به سکوت و بیتفاوتی بدهد، فرسودگی اجتماعی به مرحلهای عمیقتر رسیده است.
بااینحال، جامعه خسته هنوز زنده است؛ چون خستگی از دلِ امید میآید. مردمی که هنوز دوام میآورند، هنوز روزنهای هرچند کوچک برای فردا در ذهن خود دارند. خطر از جایی آغاز میشود که همین خستگی به بیاحساسی مطلق بدل شود؛ وقتی دیگر نه خشم، نه شادی و نه تعجبی باقی بماند. آنوقت جامعه خاموش میشود، بیهیچ فریادی.
برای احیای این روح خسته، نیازی به هیجانهای ساختگی نیست. کافی است مدیران اندکی صادقتر باشند و تصمیمها واقعیتر. مردم از سختی نمیترسند؛ از بیاعتمادی میترسند. بازسازی اعتماد میتواند از کارهای کوچک آغاز شود: شهرداری که یک پارک محله را درست کند و بگوید «فقط همین کار را کردیم»، مسئولی که بگوید «نمیدانم، اما پیگیری میکنم»، معلمی که بگوید «سؤالت خوب بود، بیا با هم جوابش را پیدا کنیم». همین رفتارهای کوچک است که زمینه اعتمادهای بزرگتر را فراهم میکند.
خستگی اجتماعی، دشمن نیست؛ آینهای است در برابر همهمان؛ بازتاب سالها حرف نگفته و وعده ناتمام. باید دوباره یاد بگیریم تعجب کنیم، بپرسیم و کنجکاو بمانیم. شاید بیداری، نه با پاسخهای بزرگ، بلکه با بازگشت همین پرسشهای ساده آغاز شود. شاید فردا، همان پیرمرد را در صف نانوایی ببینیم که بگوید: «نان هنوز سر جاشه» و یکی از ما بپرسد: «چه کنیم بقیه چیزها هم سر جایشان بمانند؟» شاید همین پرسش، نخستین نشانه زنده بودن امید باشد.
#گیرنده_مخاطب_خاص


ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0