مازیار صیادی امیر کیاسر،فعال سیاسی و اجتماعی
جهان معاصر وارد مرحلهای شده است که دیگر نمیتوان منازعات آن را صرفاً با الگوهای کلاسیک نظامی توضیح داد. جنگها دیگر فقط در میدانهای نبرد رخ نمیدهند و پیروزی نیز تنها با تصرف سرزمین یا نابودی زیرساختهای نظامی تعریف نمیشود. در قرن بیستویکم، بسیاری از جنگها پیش از آنکه بر زمین جریان پیدا کنند، در لایههای عمیقتر اقتصاد، روان، رسانه، انرژی و ایدئولوژی شکل میگیرند. از همینرو، تحلیل هر بحران بزرگ منطقهای بدون درک «عنصر بقا» در ساختارهای سیاسی و امنیتی، تحلیلی ناقص و سطحی خواهد بود.
تقابل میان آمریکا، اسرائیل و جمهوری اسلامی ایران نیز دقیقاً در همین چارچوب قابل فهم است. این رویارویی، صرفاً یک نزاع نظامی یا رقابت ژئوپلیتیکی معمولی نیست، بلکه برخورد دو منطق متفاوت از امنیت، بقا و قدرت است. اشتباه بسیاری از تحلیلگران غربی در سالهای اخیر آن بود که ساختار جمهوری اسلامی ایران را تنها از زاویه فشار اقتصادی، انزوای سیاسی یا برتری سختافزاری نظامی ارزیابی کردند، درحالیکه بخش مهمی از قدرت این ساختار نه در تجهیزات نظامی، بلکه در «منطق بقا» نهفته است؛ منطقی که طی دههها جنگ، تحریم، تهدید و بحران، به بخشی از حافظه سیاسی و امنیتی جمهوری اسلامی تبدیل شده است.
از زمان شکلگیری جمهوری اسلامی، مفهوم تهدید خارجی به یکی از عناصر بنیادین هویت سیاسی نظام تبدیل شد. انقلاب ایران نه صرفاً یک تحول سیاسی داخلی، بلکه پروژهای ایدئولوژیک بود که از ابتدا خود را در تقابل با نظم آمریکامحور منطقه تعریف میکرد. به همین دلیل، تقابل با آمریکا و اسرائیل در ساختار ذهنی و ایدئولوژیک جمهوری اسلامی، صرفاً یک اختلاف سیاسی نیست، بلکه بخشی از فلسفه وجودی آن محسوب میشود. در چنین ساختاری، بحران خارجی تنها یک تهدید نیست؛ گاه به عاملی برای بازتولید انسجام داخلی و تثبیت هویت سیاسی تبدیل میشود.
درک این مسئله برای بسیاری از مراکز تصمیمگیری غربی دشوار بوده است. بخش قابل توجهی از دکترینهای امنیتی غرب بر این فرض استوارند که افزایش فشار اقتصادی، تهدید نظامی و انزوای سیاسی، در نهایت ساختارهای سیاسی را به سمت عقبنشینی یا فروپاشی سوق میدهد. این الگو شاید در برخی نظامهای کلاسیک کارآمد باشد، اما در مورد ساختارهایی که عنصر بقا را با ایدئولوژی، مقاومت و امنیت هویتی پیوند زدهاند، نتایج میتواند کاملاً معکوس باشد.
جمهوری اسلامی ایران طی دهههای گذشته، بهتدریج ساختار بازدارندگی خود را بر پایه همین منطق طراحی کرده است. این بازدارندگی صرفاً نظامی نیست، بلکه مجموعهای چندلایه از ظرفیتهای ژئوپلیتیکی، منطقهای، اقتصادی و روانی را شامل میشود. توان موشکی، شبکههای منطقهای، عمق راهبردی، ظرفیت جنگ نامتقارن و موقعیت جغرافیایی ایران، همگی بخشی از این معماری بازدارندهاند.
در این میان، جغرافیا نقش تعیینکنندهای دارد. نزدیکی ایران به تنگه Strait of Hormuz، که یکی از حیاتیترین مسیرهای انتقال انرژی جهان محسوب میشود، به جمهوری اسلامی ظرفیتی داده است که فراتر از توان نظامی کلاسیک عمل میکند. اقتصاد جهانی مدرن بهشدت به امنیت مسیرهای انرژی وابسته است و هرگونه تنش در این منطقه میتواند اثراتی فراتر از خاورمیانه ایجاد کند. به همین دلیل، هر بحران میان ایران و غرب، صرفاً یک تنش منطقهای نیست، بلکه میتواند به مسئلهای جهانی تبدیل شود.
همین ویژگی باعث شده است که تقابل با ایران، برخلاف بسیاری از جنگهای متعارف، وارد مرحلهای از پیچیدگی مزمن شود. در چنین شرایطی، حتی اگر برتری نظامی با یک طرف باشد، تضمینی برای تحقق اهداف سیاسی وجود ندارد. تاریخ معاصر بارها نشان داده است که برتری سختافزاری لزوماً به پیروزی راهبردی منجر نمیشود. ایالات متحده در افغانستان و عراق، با وجود قدرت نظامی بیرقیب، نتوانست به ثبات پایدار دست یابد؛ زیرا بحرانهای مدرن بیش از آنکه صرفاً نظامی باشند، ریشه در ساختارهای اجتماعی، هویتی و روانی دارند.
در مورد ایران نیز مسئله دقیقاً از همین زاویه اهمیت پیدا میکند. هرگونه تقابل گسترده با جمهوری اسلامی، میتواند نهتنها به تضعیف ساختار سیاسی منجر نشود، بلکه زمینه بازتولید انسجام امنیتی و تقویت لایههای تندرو را فراهم کند. در بسیاری از ساختارهای ایدئولوژیک، تهدید خارجی به عاملی برای مشروعیت داخلی تبدیل میشود. بحران، فضای امنیتی ایجاد میکند و فضای امنیتی، امکان تمرکز قدرت را افزایش میدهد.
از این منظر، جنگ طولانیمدت میتواند برای برخی جریانهای رادیکال داخلی، نه یک فاجعه، بلکه یک فرصت تلقی شود. زیرا در شرایط بحران دائمی، هرگونه مطالبه اصلاحات، اعتراض اجتماعی یا فشار سیاسی داخلی، تحت سایه «ضرورت بقا» به حاشیه رانده میشود. تاریخ نشان داده است که بسیاری از حکومتها در فضای جنگی، توانستهاند انسجام امنیتی خود را تقویت کنند؛ زیرا جامعه در شرایط تهدید خارجی، بهطور طبیعی به سمت تمرکز و انضباط حرکت میکند.
در همین حال، اقتصاد جهانی نیز در برابر چنین بحرانهایی بهشدت آسیبپذیر است. جهان امروز، علیرغم پیشرفتهای فناورانه، همچنان بر پایه جریان مداوم انرژی و امنیت مسیرهای تجاری بنا شده است. هرگونه اختلال در خلیج فارس یا تنگه هرمز، میتواند بازارهای جهانی را متشنج کند، قیمت انرژی را افزایش دهد و زنجیرههای اقتصادی را وارد بحران سازد. جهانیسازی، در کنار مزایای اقتصادی، نوعی شکنندگی ساختاری نیز ایجاد کرده است؛ بهگونهای که یک بحران منطقهای میتواند اثرات جهانی تولید کند.
در چنین فضایی، مسئله اصلی دیگر صرفاً پیروزی یا شکست نظامی نیست، بلکه توان تحمل بحران و مدیریت فرسایش بلندمدت است. جهان وارد مرحلهای شده که در آن، جنگها بیش از آنکه برقآسا باشند، فرسایشیاند؛ و بازیگرانی موفقترند که ظرفیت بقا در شرایط بیثبات را داشته باشند.
شاید مهمترین خطای محاسباتی در بسیاری از تحلیلهای معاصر همین باشد که ساختارهای ایدئولوژیک را صرفاً با معیارهای کلاسیک قدرت ارزیابی میکنند. درحالیکه برخی نظامها، بحران را نه صرفاً تهدید، بلکه بخشی از منطق بقای خود میدانند. جمهوری اسلامی ایران نیز، فارغ از قضاوتهای سیاسی، طی چهار دهه گذشته توانسته است ساختاری ایجاد کند که مفهوم مقاومت و بقا را به بخشی از هویت راهبردی خود تبدیل کند.
از همینرو، هرگونه مواجهه با ایران، اگر بدون شناخت این لایههای عمیق صورت گیرد، میتواند نتایجی کاملاً معکوس تولید کند. در جهان امروز، جنگ دیگر فقط نبرد ارتشها نیست؛ بلکه نبرد ارادهها، روایتها، تابآوریها و ساختارهای بقاست. قدرت واقعی نیز لزوماً در توان آغاز جنگ خلاصه نمیشود، بلکه در توان تحمل پیامدهای آن معنا پیدا میکند.
شاید جهان معاصر بیش از هر زمان دیگری وارد دورهای شده باشد که در آن، کشورها نه برای دستیابی به پیروزی مطلق، بلکه برای جلوگیری از فروپاشی و حفظ بقا رقابت میکنند. این همان واقعیتی است که بسیاری از بحرانهای خاورمیانه را از چارچوب تحلیلهای کلاسیک خارج کرده و آنها را به بخشی از بیثباتی ساختاری جهان مدرن تبدیل ساخته است.