واکاوی کتاب تئوری مرگ

تئوری کد ژنی تحلیل فیزیولوژیک فرمان حیات و مرگ

  تالیف : دکتر مازیار صیادی امیرکیاسر متخصص علوم اعصاب از دانشگاه TITU بلژیک کتابی با نگرشی نو به داستان و روند فیزیولوژیک پایان حیات انسان از لحظه تولد، در مسیر پیچیده‌ای از ساخت، رشد، تکامل، ترمیم، سازگاری و در نهایت پایان حیات حرکت می‌کند. تولد، رشد، بلوغ، پیری و مرگ، ظاهراً حلقه‌هایی طبیعی و […]

 

تالیف : دکتر مازیار صیادی امیرکیاسر متخصص علوم اعصاب از دانشگاه TITU بلژیک

کتابی با نگرشی نو به داستان و روند فیزیولوژیک پایان حیات

انسان از لحظه تولد، در مسیر پیچیده‌ای از ساخت، رشد، تکامل، ترمیم، سازگاری و در نهایت پایان حیات حرکت می‌کند. تولد، رشد، بلوغ، پیری و مرگ، ظاهراً حلقه‌هایی طبیعی و اجتناب‌ناپذیر از چرخه زندگی هستند؛ اما در پس این توالی ظاهراً ساده، پرسشی عظیم و همچنان حل‌نشده وجود دارد:
چرا انسان می‌میرد؟
این پرسش در نگاه نخست ممکن است پاسخی ساده داشته باشد. بدن فرسوده می‌شود، سلول‌ها آسیب می‌بینند، اندام‌ها کارایی خود را از دست می‌دهند و سرانجام حیات متوقف می‌شود. اما هنگامی که مسئله را از منظر فیزیولوژی، نوروساینس، ژنتیک، اپی‌ژنتیک،زیست‌شناسی سلولی، سیستم ایمنی، متابولیسم و شبکه‌های تنظیم‌کننده حیات بررسی کنیم، این پاسخ ساده دیگر کافی نیست.
انسان معمولاً در یک بازه گسترده، اما نسبتاً مشخص، یعنی حدود ۷۰ تا ۱۱۰ سالگی، با پایان حیات طبیعی مواجه می‌شود. این بازه چگونه شکل گرفته است؟
این عددها از کجا خلق شده‌اند؟
آیا واقعاً یک «مرز زیستی» برای پایان حیات انسان وجود دارد؟ اگر وجود دارد، این مرز در کجا قرار گرفته است؟ آیا در ژنوم انسان نوشته شده است؟ آیا در اپی‌ژنوم تنظیم می‌شود؟ آیا مغز آن را کنترل می‌کند؟ آیا شبکه‌ای از هورمون‌ها، سیستم عصبی، سیستم ایمنی، میتوکندری، تلومرها، پروتئین‌ها و مسیرهای متابولیک به‌صورت مشترک آن را تعیین می‌کنند؟
یا آنچه ما «مرگ» می‌نامیم، در حقیقت حاصل تجمع هزاران فرمان کوچک زیستی است که در طول دهه‌ها به‌تدریج به یک فرمان نهایی تبدیل می‌شوند؟
این کتاب از همین نقطه آغاز می‌شود.
اگر عمر انسان تنها نتیجه فرسودگی تدریجی سلول‌ها و اندام‌هاست، چرا این فرسودگی در انسان‌های مختلف، با وجود تفاوت‌های عظیم در شرایط زندگی، تغذیه، ثروت، محیط، فرهنگ، دسترسی به پزشکی و سبک زندگی، وفقیر وغنی با سطح بهداشت وتغذیه متفاوت در نهایت در محدوده‌ای نسبتاً مشابه به پایان می‌رسد؟
انسان کاخ‌نشین و انسان بی‌خانمان، انسان بسیار ثروتمند و انسان بسیار فقیر، انسان برخوردار از بهترین خدمات پزشکی و انسانی که تقریباً هیچ دسترسی‌ای به مراقبت پزشکی ندارد، از نظر زیستی تفاوت‌های عظیمی دارند؛ اما همه آنها عضو یک گونه‌اند و همگی در معرض یک واقعیت مشترک قرار دارند: پایان حیات یامرگ در یک بازه زمانی مشترک .
این اشتراک بزرگ، یک پرسش بنیادین ایجاد می‌کند:
آیا در پس تفاوت‌های ظاهری انسان‌ها، یک معماری زیستی یا کد بیولوژیک مشترک وجود دارد که در نقطه‌ای از زندگی، مسیر پایان حیات را فعال می‌کند؟
اگر چنین معماری مشترکی یا کد بیولوژیک لوژیک وجود دارد، «فرمان» آن کجاست؟
آیا فرمان مرگ در یک ژن قرار دارد؟
یا مجموعه‌ای از ژن‌ها؟
آیا این فرمان در DNA نوشته شده، یا در تعامل پیچیده DNA با محیط، اپی‌ژنتیک و تجربه زندگی شکل می‌گیرد؟
آیا مغز صادرکننده این فرمان است؟
آیا هیپوتالاموس، سیستم عصبی خودمختار، محور هیپوتالاموس ـ هیپوفیز ـ آدرنال، سیستم ایمنی، شبکه‌های هورمونی یا میتوکندری‌ها در این فرآیند نقش دارند؟
و مهم‌تر از همه:
آیا چیزی به نام «کد بیولوژیک طول عمر» وجود دارد؟
اگر وجود دارد، آیا بشر می‌تواند آن را تغییر دهد؟
آیا عمر سلول‌ها واقعاً به پایان می‌رسد؟
یکی از مهم‌ترین پرسش‌های این کتاب این است که آیا پایان حیات انسان الزاماً به معنای پایان ظرفیت زیستی سلول‌های بدن است.؟
سلول‌های بدن انسان عمر یکسانی ندارند. برخی سلول‌ها در مدت کوتاهی جایگزین می‌شوند، برخی برای ماه‌ها یا سال‌ها باقی می‌مانند و برخی سلول‌های تخصص‌یافته، مانند بسیاری از نورون‌های مغزی، می‌توانند برای بخش عمده‌ای از عمر فرد باقی بمانند.
بنابراین نمی‌توان گفت همه سلول‌های بدن انسان در یک زمان مشخص «پیر» می‌شوند و سپس همگی می‌میرند.
اینجاست که مسئله پیچیده‌تر می‌شود.
اگر بسیاری از سلول‌ها هنوز زنده‌اند، اگر برخی بافت‌ها هنوز قابلیت ترمیم دارند، اگر بخش‌هایی از ظرفیت‌های فیزیولوژیک بدن همچنان فعال هستند و اگر مغز و سایر اندام‌ها الزاماً در لحظه مرگ تمام ظرفیت بالقوه خود را مصرف نکرده‌اند، پس چرا کل سامانه متوقف می‌شود؟
در چارچوب فرضیه مطرح‌شده در این کتاب، حتی می‌توان پرسش را رادیکال‌تر کرد:
آیا انسان پیش از آنکه تمام ظرفیت زیستی خود را مصرف کند، به پایان حیات می‌رسد؟
برای تقریب ذهن اعدادی برای بیان این فرضیه مطرح شده است؛ از جمله اینکه هنگام پایان حیات انسان، کمتر از ۲ درصد ظرفیت مغزی، ۴ درصد ظرفیت کبد، ۳ درصد ظرفیت قلب، ۲ درصد ظرفیت مغز استخوان و ۵ درصد ظرفیت ریه مورد استفاده قرار گرفته‌اند !!!!این اعداد در این کتاب به‌عنوان یک ادعای نیازمند بررسی و راستی‌آزمایی علمی مطرح می‌شوند، نه به‌عنوان واقعیت اثبات‌شده. زیرا «درصد استفاده از سلول» از نظر زیست‌شناسی مفهومی متفاوت از «درصد ظرفیت عملکردی یک اندام» است و برای تبدیل این ایده به یک نظریه علمی باید تعریف دقیق، روش اندازه‌گیری و منبع معتبر برای آن ارائه شود.
اما حتی اگر این اعداد را کنار بگذاریم، اصل پرسش همچنان پابرجاست:
چرا انسان پیش از پایان کامل ظرفیت ترمیمی و عملکردی بسیاری از سامانه‌های زیستی خود، حیات را از دست می‌دهد؟
این پرسش می‌تواند یکی از مهم‌ترین دروازه‌های ورود به تئوری کد ژنی باشد.
مسئله مغز و ظرفیت استفاده‌نشده،مغز انسان پیچیده‌ترین سامانه زیستی شناخته‌شده در بدن است. میلیاردها نورون و شبکه عظیمی از ارتباطات سیناپسی، شناخت، حافظه، یادگیری، احساس، تصمیم‌گیری، خلاقیت و رفتار را امکان‌پذیر می‌کنند.
در تاریخ بشر، افرادی مانند موتسارت، بتهوون، انیشتین و بسیاری دیگر توانسته‌اند قابلیت‌هایی استثنایی در موسیقی، ریاضیات، فیزیک، هنر و خلاقیت از خود نشان دهند.
اما اینجا نیز یک سوءبرداشت رایج باید از یک پرسش علمی جدا شود.
مسئله این کتاب بر این ادعا استوار نیست که انسان فقط درصد کوچکی از مغز خود را استفاده می‌کند. این تصور، به شکل رایج آن، با علوم اعصاب مدرن سازگار نیست. مغز در طول شبانه‌روز و در شرایط مختلف، شبکه‌های بسیار گسترده‌ای را فعال می‌کند.
پرسش عمیق‌تر چیز دیگری است:
اگر مغز دارای ظرفیت عظیم برای یادگیری، سازگاری، پلاستیسیته و پردازش اطلاعات است، چرا حیات فرد پیش از آنکه این ظرفیت‌ها به‌طور کامل آشکار شوند، پایان می‌یابد؟
در متن اولیه این نظریه، ضریب بهره‌برداری از ظرفیت مغزی یا هوش، برای آسیا میانگین ۱/۱، برای ایران ۹/. درصد، برای ژاپن ۱/۳ و برای آفریقا ۸۸/. درصد ذکر شده است. همچنین ادعا شده است که بتهوون ۱/۸ درصد و انیشتین ۱/۶ درصد از ظرفیت مغزی خود استفاده کرده‌اند.
این اعداد نیز در نسخه علمی کتاب باید به‌طور مستقل بررسی شوند، زیرا اندازه‌گیری «درصد استفاده از ظرفیت مغز» به چنین شکل ساده‌ای در علوم اعصاب پذیرفته‌شده نیست و برای آنها باید منبع معتبر و روش اندازه‌گیری مشخص وجود داشته باشد.
با این حال، حتی حذف کامل این اعداد نیز سؤال اصلی کتاب را از بین نمی‌برد.
انسان چگونه می‌تواند ظرفیت‌هایی بسیار عظیم داشته باشد، اما حیات او در مرز نسبتاً محدود پایان یابد؟
ظرفیت عظیم، عمر محدود،این تناقض ظاهری یکی از ستون‌های اصلی «تئوری مرگ» است.
انسان در طول زندگی تنها بخشی از توانایی‌های شناختی، حرکتی، عاطفی، اجتماعی و خلاقانه خود را به فعلیت می‌رساند.
او می‌تواند زبان‌های جدید بیاموزد، شبکه‌های عصبی جدید ایجاد کند، مهارت‌های تازه به دست آورد، حافظه خود را توسعه دهد، سازگاری‌های فیزیولوژیک ایجاد کند و حتی در سنین بالا به یادگیری ادامه دهد.
بدن نیز تا حد زیادی قابلیت ترمیم، بازسازی و سازگاری دارد.
پس چرا این سامانه در نقطه‌ای متوقف می‌شود؟
چرا طبیعت اجازه نمی‌دهد این روند برای ۱۵۰، ۲۰۰، ۳۰۰ یا حتی ۴۰۰ سال ادامه پیدا کند؟
آیا محدودیت عمر انسان یک ضرورت مطلق زیستی است؟
یا فقط نتیجه معماری فعلی بدن انسان یا پذیرش یک عدد مثلا ۸۰ و۹۰ و۱۰۰ در ضمیر ناخودآگاه است؟ یا این اعداد از روال مرگ اجداد وپیشینیان بطور ضمنی وناخواسته پذیرفته شده وبصورت کد بیولوژیک در انسان نهادینه شده است ؟
این دو پرسش تفاوت بسیار بزرگی دارند.
اگر مرگ یک ضرورت مطلق باشد، تلاش برای تغییر آن از نظر زیستی بی‌معنا خواهد بود.
اما اگر مرگ نتیجه فعال‌شدن یک شبکه قابل‌تغییر از فرآیندهای سلولی، کد ژنتیکی، کد بیولوژیک ، کد باور پذیری ، اپی‌ژنتیکی، متابولیکی و عصبی باشد، آنگاه شناخت این شبکه می‌تواند به یکی از بزرگ‌ترین پروژه‌های علمی تاریخ بشر تبدیل شود.
فرمان پایان حیات از کجا صادر می‌شود؟
در اینجا کتاب وارد بخش اصلی نظریه می‌شود.
مرگ را نمی‌توان تنها به خاموش‌شدن قلب تقلیل داد.
قلب ومغز وکبد بخشی از یک شبکه است.
سیستم ایمنی، سیستم غدد درون‌ریز، ریه‌ها، کلیه‌ها، عضلات، استخوان‌ها و میتوکندری‌ها نیز بخشی از همین شبکه هستند.
حیات در حقیقت حاصل همکاری میلیون‌ها فرآیند هم‌زمان است.
بنابراین اگر فرمان پایان حیات وجود داشته باشد، ممکن است یک «فرمان منفرد» نباشد، بلکه حاصل یک شبکه فرماندهی زیستی باشد.
ژن‌ها، پروتئین‌ها، کد فرمان مرگ ، کد بیولوژیک ، RNAها، اپی‌ژنوم، میتوکندری، هورمون‌ها، سیستم عصبی، سیستم ایمنی و محیط همگی می‌توانند در این شبکه نقش داشته باشند.در این نگاه، مرگ ممکن است نه یک حادثه ناگهانی، بلکه نتیجه تغییر تدریجی وضعیت شبکه زیستی باشد.
سامانه ابتدا از حالت جوانی و بازسازی به سمت پیری حرکت می‌کند.
سپس ظرفیت ترمیم کاهش می‌یابد.
اختلالات متابولیک افزایش می‌یابند.
آسیب DNA و پروتئین‌ها تجمع پیدا می‌کند.
میتوکندری‌ها دچار اختلال می‌شوند.
التهاب مزمن افزایش می‌یابد.
سلول‌های پیر تجمع پیدا می‌کنند.
ارتباط بین سلول‌ها تغییر می‌کند.
و در نهایت، مجموعه این تغییرات ممکن است سامانه را به نقطه‌ای برساند که بازگشت به وضعیت پایدار دشوار یا غیرممکن شود.
در این صورت، آنچه ما «مرگ» می‌نامیم شاید آخرین مرحله یک فرآیند بسیار طولانی باشد.
آیا ژن‌ها یا کد ژنی فرمان مرگ را صادر می‌کنند؟
انسان‌ها از نظر ژنتیکی بسیار شبیه یکدیگرند، اما یکسان نیستند.
با وجود تفاوت‌های ژنتیکی، جمعیت انسانی همچنان یک گونه واحد است و دارای معماری زیستی مشترک گسترده‌ای است.
پس این پرسش مطرح می‌شود:
آیا در این معماری مشترک، برنامه‌ای وجود دارد که طول عمر را در یک محدوده خاص نگه می‌دارد؟
آیا ژنوم انسان مجموعه‌ای از «کدهای طول عمر» دارد؟
آیا این کدها در طول زمان فعال و غیرفعال می‌شوند؟
آیا اپی‌ژنتیک می‌تواند این کدها را تغییر دهد؟
آیا محیط و سبک زندگی می‌توانند زمان فعال‌شدن آنها را جلو یا عقب بیندازند؟
و آیا می‌توان با شناخت این شبکه، مسیر پیری را تغییر داد؟
تئوری کد ژنی دقیقاً از همین پرسش عبور می‌کند.
هدف آن ادعا کردن وجود یک «ژن منفرد مرگ» نیست.
بلکه فرضیه این است که طول عمر و پایان حیات ممکن است حاصل تعامل شبکه‌ای از کدهای ژنتیکی، اپی‌ژنتیکی، متابولیکی، عصبی، هورمونی و ایمنی باشد.
چرا انسان‌ها با شرایط متفاوت، در نهایت به یک نقطه مشترک نزدیک می‌شوند؟
اگر تغذیه، بهداشت، ثروت، محیط، دسترسی به درمان و سبک زندگی تعیین‌کننده مطلق عمر بودند، انتظار داشتیم اختلاف طول عمر انسان‌ها بسیار بزرگ‌تر باشد. ولی متاسفانه ۸ میلیارد انسان همگی در بازه زمانی ۷۰ تا ۹۰ سال و تعدادی اندکی به مرز ۱۱۰ سال می رسند ،
در واقع این عوامل اهمیت بسیار زیادی دارند و به‌طور قطعی بر سلامت و طول عمر اثر می‌گذارند. اما همچنان یک محدوده زیستی مشترک وجود دارد.
این مسئله می‌تواند نشان دهد که طول عمر انسان تنها محصول محیط نیست.
ژنتیک ،اپی‌ژنتیک محیط ،تغذیه
،سیستم ایمنی
،متابولیسم
سیستم عصبی نقش دارد.
و شاید مهم‌تر از همه، تعامل میان همه این سامانه‌ها تعیین‌کننده باشد.
بنابراین سؤال واقعی این نیست که:
«آیا ژنتیک یا محیط علت مرگ است؟»
بلکه سؤال این است:
«چگونه ژنتیک، اپی‌ژنتیک و محیط در یک شبکه فیزیولوژیک مشترک با یکدیگر تعامل می‌کنند و مسیر حیات را به سوی پیری و در نهایت همه ادم های این کادر ۸ میلیارد انسان را در یک مقطع زمانی با کام مرگ هدایت می‌کنند؟» همه ادم های این کادر در چه چیزی مشترک هستند ؟ درحالیکه فقیر وغنی با سطح تغذیه عالی و افراد مستمند با سطح بهداشت وتغذیه بسیار پایین در بازه زمانی ۸۰ و۹۰ سالگی قرار دارند ؟ ایا همه آدم ها فارغ از سطح زندگی وبهداشت وتغذیه دریک کد باهم مشترک هستند ؟ !!!
این کتاب دنبال آن کد یا رمز یا پذیرش ضمنی است ، که دقیقا در محدوده خاص سنی مانند ساعت مرگ بیو لوژیک، مرگ همه افراد را رقم می زند!!!!
آیا می‌توان این کد بیولوژیک طول عمر را تغییر داد؟
اگر انسان توانسته است بسیاری از فرآیندهای طبیعی را تغییر دهد؟، آیا تغییر مسیر پیری نیز ممکن است؟
بشر بیماری‌های عفونی را کنترل کرده است.
پیوند عضو را امکان‌پذیر کرده است.
ژن‌درمانی را توسعه داده است.
سلول‌های بنیادی را مطالعه کرده است.
مسیرهای مولکولی پیری را شناسایی کرده است.
و اکنون در حال بررسی فرآیندهایی مانند اتوفاژی، عملکرد میتوکندری، تنظیم متابولیسم، ترمیم DNA، اپی‌ژنتیک و برنامه‌ریزی سلولی است.
اما هنوز یک پرسش بزرگ باقی مانده است:
آیا می‌توان به جای مبارزه با تک‌تک بیماری‌های دوران سالمندی، خود فرآیند پیری را هدف قرار داد؟
و اگر بتوان روند پیری را به‌طور اساسی تغییر داد، آیا مرزهای فعلی طول عمر انسان نیز تغییر خواهند کرد؟
آیا انسان می‌تواند به ۱۵۰ سال برسد؟
آیا ۲۰۰ سال امکان‌پذیر است؟
آیا ۳۰۰ سال یا ۴۰۰ سال فقط یک خیال علمی است؟
یا ممکن است در آینده، با شناخت دقیق‌تر شبکه‌های کنترل حیات، این اعداد به موضوعی علمی و قابل بررسی تبدیل شوند؟
این کتاب قرار نیست بدون دلیل پاسخ مثبت یا منفی بدهد.
هدف آن، ساختن یک چارچوب برای پرسیدن دقیق‌تر این پرسش‌هاست.تئوری مرگ؛ از پذیرش تا شناخت
مرگ تاکنون بیشتر به‌عنوان پایان اجتناب‌ناپذیر زندگی پذیرفته شده است.
اما علم با پذیرش صرف پیشرفت نمی‌کند.،
علم سؤال می‌کند.
می‌پرسد چرا؟
چگونه؟
از کجا؟
با چه سازوکاری؟
و آیا می‌توان آن را تغییر داد؟
«تئوری مرگ» نیز از همین نقطه آغاز می‌شود.
این کتاب نمی‌خواهد مرگ را صرفاً به‌عنوان خاموش‌شدن قلب، توقف تنفس یا ازکارافتادن مغز تعریف کند.
می‌خواهد داستان فیزیولوژیک رسیدن بدن به آن نقطه را بازسازی کند.
داستانی که از DNA آغاز می‌شود، از اپی‌ژنوم عبور می‌کند، در سلول و میتوکندری ادامه می‌یابد، با سیستم عصبی و هورمونی ارتباط برقرار می‌کند، با سیستم ایمنی وارد تعامل می‌شود و سرانجام در سطح کل بدن خود را به شکل پیری و پایان حیات نشان می‌دهد. این رخداد مانند یک فرمان خاموشی بیولوژیک عمل می کند ، شاید خیلی خیلی ترسناک باشد انسان با ظرفیت عظیم پتانسیل حیات که کمتر از ۵ درصد از ظرفیت حیات را استفاده نموده محکوم به فعال شدن کد مرگ بیولوژیک در تمام سیستم های شبکه ای است !!!!
در این نگاه، مرگ ممکن است پایان یک فرمان واحد نباشد.
ممکن است پایان یک «شبکه فرمان» باشد.
و شاید مهم‌ترین پرسش این باشد:
اگر بتوانیم این شبکه را شناسایی کنیم، آیا می‌توانیم آن را بازتنظیم کنیم؟
«تئوری کد ژنی» بر همین فرضیه استوار است که شاید محدودیت طول عمر انسان تنها یک عدد ثابت نباشد، بلکه خروجی یک سامانه پیچیده زیستی باشد.
سامانه‌ای که هنوز تمام اجزای آن را نمی‌شناسیم.
بنابراین پرسش نهایی کتاب چنین خواهد بود:
اگر ظرفیت زیستی انسان هنوز باقی است، چرا حیات پایان می‌یابد؟
فرمان پایان حیات کجا شکل می‌گیرد؟
چگونه از سطح ژن به سلول، از سلول به بافت، از بافت به اندام و از اندام به کل شبکه فیزیولوژیک منتقل می‌شود؟
چه زمانی این فرمان فعال می‌شود؟
چه عواملی آن را تسریع یا کند می‌کنند؟
آیا می‌توان آن را خاموش، تعدیل یا بازتنظیم کرد؟
و سرانجام:
آیا بشر در آینده قادر خواهد بود کد بیولوژیک طول عمر خود را تغییر دهد؟
شاید پاسخ به این پرسش‌ها، یکی از بزرگ‌ترین مرزهای ناشناخته علوم زیستی باشد.
زیرا اگر بشر روزی بفهمد که چرا می‌میرد، شاید برای نخستین بار بتواند به‌صورت علمی بپرسد که آیا واقعاً مجبور است در همین محدوده زمانی بمیرد.
و این همان نقطه‌ای است که «تئوری مرگ» آغاز می‌شود:
نه از خود مرگ، بلکه از پرسش درباره فرمانی که حیات را به پایان می‌رساند.