فقدان فرهنگ اجتماعی« رعایت حقوق دیگران» و آستانه ی تحمل پایین
علی کریمی پاشاکی ــ روزنامه نگار__خیلی کارها است که می بینیم و نمی بینیم. هر روز پیرامون ما صدها اتفاق می افتد که هر یک برای ما جماعت رسانه ها سوژه است و برای مردم تجربه ،درس و نکته اما کو چشمی که ببیند و بجوید. در میان رفتارهای ریز و درشت ما یکی از […]
علی کریمی پاشاکی ــ روزنامه نگار__خیلی کارها است که می بینیم و نمی بینیم. هر روز پیرامون ما صدها اتفاق می افتد که هر یک برای ما جماعت رسانه ها سوژه است و برای مردم تجربه ،درس و نکته اما کو چشمی که ببیند و بجوید. در میان رفتارهای ریز و درشت ما یکی از مظلوم ترین قربانیان ،«حقوق دیگران» است.
عده ای اساسا چنین کلمه ای به گوششان هم نخورده است. عده ای می دانند و خود را به ندانستن زده اند و معتقدند باید همرنگ جماعت شد. عده ای رعایت حقوق دیگران را سوسول بازی می دانند و طوری رفتار می کنند که انگار شما هم می توانید با آزادی کامل به حقوق آنها تجاوز کنید.
اما کافی است کوچکترین مشکلی برایشان پیش بیاید ، آن وقت است که شهر را روی سرشان می گذارند.
عده ای دیگر وقتی می گویند حقوق دیگران، طوری درباره اش حرف می زنند که خودشان هم نمی فهمند چه می گویند و اساسا نگویند بهتر است. از قانونگذاران و مجریان قانون که پاسداران حقوق مدنی می توانند باشند و رمز تربیت و راهنمایی عامه مردم به دست آنها است . اینجا چیزی نمی نویسیم چون مثنوی هفتاد من کاغذ می خواهد و ما هم امکانات محدود برای چاپ داریم. بنابراین، سعی می کنیم آینه ای پیش روی شما بگذاریم تا خود را خوب خوب در آن ببینید.
… اینها گزارش عینی و واقعی است خوانندگان عزیز! داستان و خیالات ذهنی نیست. گزارش هایی است از آنچه پیرامون ما می گذرد اما ما سرسوزنی به آن اهمیت نمی دهیم. خود را رها کرده ایم تا هر چه می شود بشود و هر که کار می خواهد بکند. یکی را به بهانه آجر نکردن نانش از خطاهایش می گذریم، یکی از هیکلش می ترسیم و حقوق مدنی خود را دو دستی تقدیمش می کنیم، یکی را چون خوب دروغ می گوید ایراد کارش را تشخیص نمی دهیم و یکی را هم منتظریم دیگری بیاید و اصلاحش کند و در هر حال ایستاده ایم به تماشا.
یک عمر تماشا می کنیم و در عین حال منتقد همه چیز و همه کس و از همه طلبکاریم. اگر کسی به رفتار اشتباه دیگران ایرادی بگیرد می گوییم دنبال شر می گردد.
صحنه اول :
می روم برای خرید کتاب. هر پنجشنبه با کتابفروشی های خیابانهای بیستون (طالقانی) شهرداری، خیابان امام خمینی، خیابان سعدی و … تا بتوانم حداقل های مورد نیازم از کتابفروشی های موجود در این مناطق و هر از گاهی درنقاط دیگر رشت که کتابفروشی معتبری است سَرکی می کشم. بعضی اوقات هم کتابفروش هایی که بساط کتابفروشی را در گوشه ای از خیابانها و یا پیاده روهای این شهر بی در و پیکر، پهن کرده اند، عناوین جالب و در خور را که در هیچ کتابفروشی نمی توان خرید و پیدا کرد در بساط این کتابفروشان پیدا می کنم. پس از ساعتی بعد از خرید کتابهای مورد علاقه ای، در راه بازگشت باز بساط های کتاب نمی گذارد راه خود را بروم. وسوسه نگاه کردن به کتاب ها قوی است. جلوی بساطی ایستاده ام به تماشای عنوان ها، پشت سرم، موتورسواری مسافرش را تو پیاده رو شلوغ پیاده می کند و می خواهد دور بزند که محکم می زند به پای من. سکندری می خورم اما خودم را کنترل می کنم تا با تمام هیکلم درسته پرت نشوم توی جوی آب.به جوانک مو بلند موتور سوار که از رشته های مویش انگار روغن کرچک می چکد می گویم:
« چی کار می کنی؟»
ـ آه ؟ ببخشید فکر کردم رد شدید.
ـ فکر؟ شما اگه فکر می کردی تو پیاده رو نبودی.
ـ ببخشید.
ـ باشه، بخشیدم. اما واقعا ما نمی دونیم با شما موتور سوارای بی ملاحظه چه کار کنیم که دو کلمه حرف حساب رو قبول کنید و تو پیاده رو نرانید.
ـ بله، این یکیو خوب گفتید.
انگار نمی شود با کلام منطق و استدلال به او چیزی آموخت.
طوری حرف می زند که تو گویی تعمدا نمی خواهد به فهم و درک خود میدان بازی بدهد. همان لحظه چشمم می افتد به کتاب «بیشعوری» نوشته دکتر خاویرکلمنته که در بساط کتابفروش آرام خوابیده بود. پیش از اینکه گاز بدهد دستش را می گیرم و می گویم:
«اجازه می دی هدیه بهت بدم؟
ـ چی ؟
ـ کتاب بیشعوری را بر می دارم و جلوی چشمش می گیرم
ـ یعنی چه ؟
ببین احترام خودتو نیگه دار.
ـ ببین این کتاب اصلا شما رو متهم نمی کند. فقط یه چیزایی یادت میده .
ـ نمی خوام .
ـ کتاب بیشعوری را می گذارم سرجایش و می گویم:
« هر کتابی خودت می خوای انتخاب کن به حساب من.»
ـ نمی خوام آقا.
ولم کن.
کتاب به چه درد من می خوره؟
ـ دوست عزیز موتور سوار من! کتاب بدردت می خوره. اگه کتاب می خوندی الان تو پیاده رو با موتور به پای مردم نمی زدی.
ـ چیه بابا؟ یه موتور بهت خورده، دنیا رو گذاشتی رو سرت.
با سماجت و خونسردی اعصاب خرد کنی التماس می کنم:
« جون هر کی دوس داری یه کتاب انتخاب کن من برات بخرم. کار کرد یه روزت با موتور رو هم می دم، بشین کتاب بخون. ضرر نمی کنی. جدی می گم. جلوی این همه آدم دارم حرف می زنم. پول هم تو جیبم هست. همین الان … هزار تومن کتاب برای خودم خریدم (پلاستیک کتاب را نشان می دهم) روی حرفم هستم. تو یه کتاب بخون، هر چی بخوای با من.»
ـ بابا ایها الناس! منو از دست این دیوونه نجات بدین. کتاب میخوام چی کار.ولم کن، بذار برم پی بدبختیم.
حالا یک عده ای هم جمع شده اند و هریک از آنها اظهار نظری می کنند.
ازمیان جماعت علاف تماشاچی، یکی از جوانان هیکل بادکنکی می آید جلو دست مرا می چسبد:
«چی کارش داری؟
زورگیری؟»
ـ نه به خدا، زوردهم، می خوام براش یک کتاب بخرم، بخونه فهمش بره بالا تا دیگه تو پیاده رو موتور سواری نکنه، اما قبول نمی کنه.»
ـ برو پی کارت بابا.
تو که کتاب زیاد خوندی و چشاتم باباقوری شده باید آنقدر فهم و شعور داشته باشی که تو پیاده رو راه نری!!.
ـ جان!! ببینم آقا پهلوون! می خوای یه کتابم برای تو بخرم؟مث اینکه هردو تون از یه قماشین.
ـ برو دنبال کارت تا نزدم سیات کنم.
ـ نه نزن،
چشم ,
رفتم اما هر وقت فکر کردین کتاب لازم دارین منو خبر کنین، پنجشنبه ها همین جاها هستم.
ـ برو ببینم،عجب بدبختی داریما، تیمارستانا پول ندارن هر چی دیوونه اس ول کردن تو خیابون.
صحنه دوم
ریموت را می زنم. دولنگه در پارکینگ باز می شود. اتومبیلم را تا نیمه پیاده رو بیرون می آورم. نصف اتومبیل، نصف در پارکینگ را گرفته است. ماشینم رد نمی شود. چطور ممکن است کسی اینقدر بی فکر و بی ملاحظه باشد؟
عین ناجوانمردی است. من سر ساعت قرار مهمی دارم.دوست ندارم شخصیت خودم را با بد قولی و تاخیر زیر سوال ببرم. این ماشین را چه کنم؟
درست روبه روی در پارکینگ پارک کرده و رفته؟
چند نفری را که نزدیک ترند می خوانم و پرس و جو که صاحب ماشین را می شناسند یا نه.
فایده ای ندارد.
در چنین مواقعی هم دقایق ساعت سریعتر می گذرد. زمین و زمان، تو گویی دست به دست هم می دهند تا آبرویت را ببرند. از شیشه داخل اتومبیل مزاحم را نگاه می کنم، بلکه شماره تلفنی یا نشانی از صاحب آن ببینم. چیزی دستگیرم نمی شود. بی فکری و بی ملاحظگی در حد نهایت، دستگیره در ماشین را می کشم، بلکه قفل نباشد تا با هل دادن، اتومبیل را جابه جا کنم. قفل است، آما آژیر دزدگیر آن با صدای بلند شروع می کند به خواندن. چند ثانیه ای می خواند و قطع می شود.
انگار چاره دیگری ندارم. بار دوم دستگیره را می کشم و رها می کنم.
حالا شروع می کنم به شمردن .
سومین باری که صدای دزدگیر بلند می شود، مردی نخراشیده از راه می رسد و سوئیچ در دست و اخم ها درهم .
تیغ صدایش توصورتم می کشد:
ـ چه خبره؟
ماشین بی صاحاب پیدا کردی؟
ـ شما که ماشینتو جلو درب پارکینگ گذاشتی، فکر نمی کنی از این پارکینگ ماشین بیرون میاد و مردم کار دارن؟
صدایش به طرز وحشتناکی خش دارد.
ـ شما چی؟
شما فکر نمی کنی هر کی برای خودش درب پارکینگ یا پل گذاشته و جای پارک ماشینای مردمو گرفته؟
ـ جان؟
جلوی در پارکینگ پل نذاریم؟
ـ نه که نذارین.
خیال کردی یه خونه خریدی همه کوچه رو هم خریدی؟
فایده ندارد.
مرد خش دار چنان حرف می زند که مشخص است تعمدا قصد دارد به درک و فهم و عقلش میدان بازی ندهد. بحث بی فایده است.
ـ آقا من نوکر شما هستم. لطف کن ماشینو بردار، من داره دیرم می شه .
طرف گفت:
ـ بفرما، به اینجا که می رسه همه می شن مدیر کل، آقا دیرش می شه. چیه منقلت دیر شده یا بچه ات روگازه؟
حالا جماعت علاف هم جمع شده و هر کی نظری می دهد یا مزه ای می پراند همسایه ها به دفاع از من بیرون آمده اند. از جماعت خواهش می کنم چیزی نگویند تا آقای خش دار بیش از این لج نکند و شرش را بکند و برود. دوباره خطابش می کنم:
ـ دوست عزیز! لطفا ماشینتو بردار. من قرار دارم. دیرم شد.
مسخره می کند:
ـ جدی؟
قرار داری؟
با سردار فاخر حکمت قرار داری یا با موسیو فیزینتیل خان؟
کوچه تبدیل شده به میدان نمایش و مردم قهقهه می زنند. دل تو دلم نیست که به موقع به کارم برسم. حالا دیگر من به التماس می افتم:
ـ آقا!بردار! هر کی هستی لطفا ماشینتو بردار. اذیت می خواستی بکنی که کردی. اهل خوشمزگی هستی اونم آزادی فقط برش دار.
سوییچ را در جیب می گذارد و راهش را می گیرد و می رود. دنبالش راه می افتم:
ـ اگه من ازت معذرت بخوام کوتاه میای؟
شیر می شود و جرات پیدا می کند:
ـ آهای ایها الناس؟ این دیوونه روبگیرین ببرین وگرنه بلایی سرش میارما . من نمی خوام ماشینو بردارم، شیرفهم شد؟راه دیگری برایم باقی نمی ماند، زنگ می زنم به مسئول مرکزی که با او قرار کاری داشتم. مشکل را تعریف می کنم، دلخور می شود. عذرخواهی می کنم و قرار را با عذرخواهی و من بمیرم برای نیم ساعت دیرتر تجدید می کنم و بر می گردم. اتومبیلم را به داخل پارکینگ ساختمان هدایت می کنم و ریموت را می زنم و در پارکینگ را می بندم و تماس می گیرم تا توسط آژانس به سر قرارم برسم.
این دو صحنه که برایتان گزارش کردم، برای خودم اتفاق افتاده است و می توان ادعا کرد در این شهر بی در و پیکر نظیر چنین صحنه های آزاردهنده بسیار اتفاق می افتاد که شاید برخی از آنها به کلانتری ها و دادگاه ها کشیده شود.
اگر فقط کمی تا قسمتی رواداری، رعایت حقوق همدیگر ، حس نوعدوستی و رعایت حقوق دیگران برای برخی از شهروندان اهمیت داشته باشد ، شاهد هنجارهای قشنگ اجتماعی در سطح شهر رشت خواهیم بود.


ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0