بقلم ،انوشیروان مباشرامینی ، روزنامه نگار و فعال سیاسی و اجتماعی
روزی نیست که اخبار را مرور کنی و با مجموعهای از دستورها روبهرو نشوی؛ وزیری دستور رسیدگی میدهد، نمایندهای خواستار برخورد فوری میشود، استانداری بر پیگیری موضوع تأکید میکند، مدیرکلی دستور بررسی صادر میکند و مسئولی وعده اقدام عاجل میدهد. انگار در نظام اداری ما، «دستور دادن» به جای «حل کردن» نشسته است. با این حال، واقعیت پیش روی ماست: دستورها فراوانتر شدهاند، اما بسیاری از مشکلات همچنان پابرجا ماندهاند و بعضاً عمیقتر از گذشته شدهاند.
وقتی دستور جای حکمرانی را میگیرد
مسئله خودِ «دستور» نیست؛ مسئله آنجاست که دستور به جای حکمرانی نشسته است. در فقدان قانون روشن، برنامه مشخص، منابع کافی و نظام پاسخگویی، دستور دادن سادهترین و کمهزینهترین کنش مدیریتی میشود؛ کنشی با اثر رسانهای بالا و اثر واقعی ناچیز. دستور، ژستی برای نشان دادن واکنش است؛ راهی برای گریز از پرسشهای سخت: چگونه؟ با چه منابعی؟ در چه بازهای؟
سه کارکرد پنهان دستور
دستور در چنین ساختاری معمولاً سه کارکرد پنهان دارد.
اول، پوشاندن ناکارآمدی ساختار. وقتی سیستم معیوب است، دستور نقش مسکن بازی میکند؛ درد را موقتاً آرام میکند، اما بیماری را درمان نمیکند. همان دستور چند ماه بعد دوباره تکرار میشود، چون ریشه مشکل دستنخورده باقی مانده است.
دوم، انتقال مسئولیت به پاییندست. پس از صدور دستور، اگر کاری نشود تقصیر به گردن مجریان میافتد و اگر انجام شود به نام مدیریت قاطع ثبت میشود. صادرکننده در هر دو حالت برنده است — و این دقیقاً همان چیزی است که چرخه دستورمحوری را زنده نگه میدارد.
سوم، جایگزینی برنامه با میانبُر. وقتی تصمیمها مبتنی بر داده نیستند، دستور به راه میانبُر تبدیل میشود. اما کشوری که با میانبُر اداره شود، دیر یا زود به بنبست میرسد.
قطعی برق؛ نمونه بارز
با هر موج گرما، سیل دستورها از راه میرسد: کاهش ساعت کاری، تعطیلی ادارات، خاموش کردن دستگاههای پرمصرف و دهها توصیه و بخشنامه دیگر. اما نتیجه چیست؟ خاموشیهایی که هر سال گستردهتر از قبل به زندگی مردم و فعالیت کسبوکارها آسیب میزند. واقعیت این است که کمبود برق با دستور جبران نمیشود. وقتی تولید، زیرساخت و سرمایهگذاری کافی وجود نداشته باشد، بخشنامه فقط مُسکنی موقت است. دستورها مصرف امروز را مهار میکنند، اما ظرفیت جدیدی برای فردا نمیسازند. همان فردایی که دوباره دستور تازهای میطلبد.
ریشه فرهنگی: اقتدار نمایشی
این دستورمحوری ریشه در این باور دارد که اقتدار مدیر با تعداد و شدت دستورهایش سنجیده میشود. در چنین فرهنگی، تأمل نشانه ضعف است. مدیر برای نمایش «قدرت اقدام» و آرام کردن افکار عمومی، به صدور دستور پناه میبرد. دستور پیاپی نه نشانه اقتدار، که علامت درماندگی سیستمی است.
دستور یا حکمرانی؟
تفاوت این دو را میتوان ساده گفت: حکمرانی یعنی طراحی نظامی که مسائل را پیش از بحران شناسایی کند، با قانون و فرآیند حل کند و برای هر تصمیم پاسخگو باشد. دستورمحوری یعنی وصل کردن چرخهای پرسرعت به بدنهای فلج، حرکت هست، پیشرفت نیست. در سیستمی که دستور جای برنامه را گرفته، نه کسی پاسخگوست و نه مشکلی واقعاً حل میشود؛ فقط انبوهی از دستورها جانشین یک برنامه اجرانشده میشوند.
وقتی هر بحران فقط با یک دستور جدید پاسخ میگیرد، چه زمانی نوبت به برنامهای میرسد که دیگر نیازی به دستور نباشد؟